تبليغاتX
سياه پوشان
سياه پوشان
*~*~شما هم بيايد...~*~*

فراخوان دومین جشنواره داستانهای ایرانی

- شما که خودمانی هستید
این‌جا –این‌جا که ماییم؛ مشهد با همه‌ی قصبات اطراف و اکناف‌اش- پیش‌ترها هروقت قرار به برگزاری جشن و سروری، مثلاً عروسی، اگر بود و می‌خواستند میهمان‌ها را دعوت کنند چند شب قبل‌ترش، خوش‌خط نویس‌های فامیل را خبر می‌کردند برای مراسم پاکت‌نویسی.
صاحب مجلس یک آبگوشت پرچرب بار می‌گذاشت و سیاهه‌ی میهمان‌هایش را می‌آورد و کارت‌های عروسی را هم –که اغلب یک درشکه داشت که تویش عروس و دامادی نشسته‌بودند و درشکه‌چی که با اسب‌های سفیدش می‌تاخت توی ابرها و آن‌ها را می‌برد به سرزمین آرزوهایشان و…- می‌گذاشت وسط و آن‌وقت خوش‌خط‌نویس‌های حاضر مجلس، قلم فرانسه‌هایی را که آن زمان مرسوم بود از جیب بغل کُت پلو خوری‌شان در می‌آوردند و کج می‌نشستند و بعد از نام خدای بزرگ که «شادی‌بخش دل‌ها» بود، اسم عروس و داماد را بالای کارت می‌نوشتند و بعد، روز و ساعت و آدرس را. روی پاکت‌ها هم مثل حالا نمی‌نوشتند: « تالار از پذیرش کودکان خردسال معذور است». می‌نوشتند آقای فلانی به اتفاق خانواده و هرکه صلاح می‌داند.
این شکل رسمی کار بود و یک‌طرف قضیّه هم «میهمان‌های خودمانی» قرار داشتند که نزدیک‌تر بودند و نیازی به کارت و پاکت نبود و به اصطلاح، زبانی دعوت بودند.
حالا قصّه این است که ما دوست‌تر داریم که برای مراسم جشنی که پیش رو داریم، شما را ببریم داخل همان «میهمان‌های خودمانی» و زبانی دعوتتان کنیم. پس اگر این کارت دعوت ما –یا به‌قول امروزی‌ها فراخوان – به هر دلیلی به دست شما نرسید و از طریق دیگری، مثلاً به واسطه‌ی دوستی، خبرشدید، از ما دلگیر نشوید. شما خودمانی هستید، شما زبانی دعوت هستید و تازه، از طرف ما صاحب‌اختیارید هرکه را صلاح می‌دانید به این مراسم دعوت کنید. می‌گویید کدام مراسم؟
راست می‌گویید. پاک داشت از خاطرمان می‌رفت اصل ماجرا را. واقعیّت‌اش یکی‌دو سالی است ما حوالی شب‌های بلند زمستان، دلمان هوای قدیم‌ترها و نقل بزرگترهای فامیل و دوستان می‌کند و از این حدیث‌ها.
برای همین یک وقتی را معلوم می‌کنیم و بعد خبر می‌دهیم به همه‌ی دوستان و آشنایان در همه‌ی جاهای ولایتِ مملکت و وعده می‌گذاریم برای آن وقت معلوم. ضمن دعوت، یک‌جورهایی هم یواشکی و با خنده شوخی می‌گوییم که موقع آمدن، سوغاتی ما یادتان نرود!

- میهمانی به صرف داستان ایرانی، داستان کوتاه ایرانی
آن دوستانی که یک مختصر آشنایی با ما و خُلقیّات ما دارند، می‌دانند که ما تاکید فراوان داریم روی عبارتِ « ایرانی » و البته در قالب « داستان کوتاه »
این‌ها را سال گذشته مفصّل شرح دادیم که:
هر داستانی برساخته و برخاسته از بوم و بومیّت ایران، چنان که با حذف نام نویسنده‌اش، « ایرانی» بودنِ داستان از تِم یا زبان یا فضا یا شخصیّت یا دیگر عناصر آن معلوم باشد/ تعریف « داستان کوتاه» مشخص است. بی‌نیاز از هر بازتعریف و توضیحی است.
این‌ها را گفتیم تا حرفی نماند و چیزی از قلم نیفتد که بعد کسی گلایه نکند: «چه شد سرانجامِ داستان ما؟»

- سوغاتی ما یادتان نرود
می‌دانیم که هرکسی می‌‌خواهد جایی برود میهمانی ، بالاخره دست خالی نمی‌رود. هرکه به اندازه‌ی وُسع‌اش یک هدیه‌ای، چیزی تهیّه می‌کند و …
شما هم که از راه برسید و بُقچه‌ی داستان‌هایتان را باز کنید، ما مثل بچّه ها ذوق‌زده می‌شویم و همه‌اش چشم‌مان به داستان‌ها است تا ببینیم چه تحفه‌ای از زادبوم خودتان برای ما به ارمغان آورده‌اید. مثلاً اگر تبریزی باشید شما، راسته کوچه و چای‌کنار و میدان ساعت، کلّی روایت و داستان دارد در خودش. اصفهان هم که با شب‌های زاینده‌رود و میدان امام و عالی قاپو و … زبانزد خاص و عام است و شیراز هم همچنین است با شاهچراغ و نارنجستان قوام‌السلطنه و یزد و بادگیرهایش و عمارت امیرچخماق، کاشان و باغ فین و قمصر و مراسم گلاب‌گیری و مشهد اردهال که سهراب سپهری‌اش غریب افتاده آن‌جا، سنندج و یاسوج با آن خانه‌های به هم پیوسته و تودرتو، زاهدان و شهر سوخته و دریاچه‌ی هامون که دیگر خشک شده است، طاق بستان کرمانشاه و کتیبه‌ی فرهاد عاشق، کوچ عشایر چهار‌محال و بختیاری، قلعه‌ی بلند و مرموز الموت در قزوین و حکایت آن حسن صبّاح، گیلان و مازندران با صیدهای فصلی ماهی و عطر بهارنارنج و بازار ترشی و زیتون و مربّای تمشک، پالایشگاه نفتِ آبادان و شهرک‌های سازمانی‌اش، خوزستان و گرمای طاقت‌فرسایش و کارون و کرخه که آدم را می‌کشد تا اندیمشک و شوش و… دهلران و ایلام و کرمان و… همه جای ایران حتّی عصرهای تهران شلوغ و آپارتمان‌های چند طبقه‌اش و نوستالژی زیارتِ شاه‌عبدالعظیم و باغ‌های دلگشای فرحزاد و خاطرات قدیمی‌ترها از شوش و توپخانه و… همه و همه یک دنیا داستان دارند در دل خود، آن هم از نوعِ ناب ایرانی‌اش.
تصوّر کنید چه مجلسی شود ضیافت داستان ایرانی با این‌همه سوغاتیِ رنگارنگ و جورواجور که از همه‌ی جاهای ایران می‌رسد. و حیف است اگر حاصل این ضیافت در دل کتابی ننشیند.
داستان ایرانی(۲) منتخبی از بهترین داستان‌های شما خواهد بود از این ضیافت.

- مشهد، شهری که دوست می دارم ( بخش ویژه)

همه‌ی مردم ایران یا یک‌بار به مشهد آمده‌اند یا آرزوی آمدنش را در دل دارند.

و البتّه که می‌آیند و می نشینند در پاشنه ی مسجد گوهرشاد و و قتی حرف هاشان تمام شد و کفش ها را از کفش داری گرفتند،گشتی هم می‌زنند توی «بازار رضا» و ممکن است ناهار را، فی‌المثل، هوس دیزی سنگی بکنند یا کباب کوبیده؛ بروند کوچه پس کوچه‌های خیابان تهران و آن قهوه‌خانه‌های قدیمی که طبقه‌ی بالایش نوشته : «خانوادگی‌» و با ناهار، ریحان تازه و پیاز می‌آورند با نوشابه‌ی سیاه مشهدی!
آن‌ها که پیش‌ترها به مشهد آمده‌اند اگر بخواهند تجدید خاطره کنند حتماً افسوس می‌خورند که دیگر «بازار عباسقلی‌خان» را نمی‌بینند امّا «بازارچه‌ی حاج‌آقاجان» و «کوچه‌ی نخود بریزها» و «بازار سرشور»، شکر خدا، هنوز پابرجایند.
دم عصر که بشود، این مسافران به اتّفاق اهل و عیال حتماً سری هم به «باغ نادری» می‌زنند و گفتن ندارد که «باغ توس» و فردوسی بزرگ را کسی از قلم نمی‌اندازد. شب‌های «کوهسنگی» هم صفایی دارد با فواره ی بلندش و درشکه‌هایی که آدم را می‌برد به سال ها پیش‌تر روی سنگفرش‌ها.
ییلاق «شاندیز» و «طرقبه» را هم با چلوکباب‌های بی‌نظیر و بستنی‌های معروفش، هیچ اهل سیر و سفری به راحتی از دست نمی‌دهد.
این‌ها همه را گفتیم که اشاره کنیم به «بخش‌ویژه»‌ی جشنواره‌ی داستان‌های ایرانی که اختصاص به داستان‌هایی دارد که به فضا و حال و هوای شهر مشهد می‌پردازد. بازهم در قالب داستان کوتاه.
پس اگر تمایل داشتید علاوه بر بخش اصلی در این بخش هم می‌توانید شرکت کنید. الزامی هم به سکونت در مشهد نیست. تخیّل شما قوی‌تر از این حرف‌هاست!

- شما فقط 40 روز فرصت دارید

*20/ مهر/ 87 آغاز فراخوان
*30/ آبان / 87 پایان مهلت ارسال آثار (تمدید نمی‌شود)
*داوری اوّلیه : توسط هیات انتخاب، هم‌زمان با دریافت آثار
*1 تا 15 آذر 87 داوری نهایی
*20/ آذر/ 87 اعلام نتایج اوّلیّه و دعوت از برگزیدگان مرحله پایانی
*30/ آذر تا 2/دی/87 : برگزاری دومین جشنواره‌ی ملّی داستان‌های ایران


| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 9:57 توسط علی... |