اي غبارت توتياي چشم ما... ای کربلا
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
شعر و ادبيات عاشقانه و عارفانه ايران
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!
ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.
سلام بر حسین (ع)
امشب غریبانه کو چه را گذشتم. فردا شهر غریبی را سفر ... امروز تاریکتر از شب ٬ فردا را نمی دانم! دیروز را مانده ام ٬ امروزم نیامده ٬ فردا...! تمام نوشته هایم خط خط قدم هایی است که ناتوان ٬ به سویت شتابزده می آیند. ولی بی فایده از ندیدن تو کوچه را بر می گردند. به امید فردایی که نمی دانم... صدای برگشتنی زمزمه ی کوچه می شود٬ دوباره٬ سه باره ٬ و چند باری شنیده می شود ٬ ولی دیده نه...! پژواک انتظاربود و بس! انتظاری ترسناکتر از تنهایی شبهای بی شبگردی که کابوسم می شدند. دیگر تمام شدم! سکوتی ممتد ٬ انتهای کوچه فریادم میزند که بیا!!! من می روم! ولی کوچه بی پایان است! غرق در بینهایتِ کوچه... دیگر خودم را نمی یابم. |
مژده ای دل که دگر بادِ صبا باز آمد
هدهدِ خوشخبر از طرفِ سبا باز آمد
برکش ای مرغِ سحر نغمهی داوودی باز
که سلیمانِ گل از بادِ هوا باز آمد
لاله بویِ میِ نوشین بشنید از دمِ صبح
داغدل بود به امید دوا باز آمد
عارفی کو که کند فهم زبانِ سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد
مردمی کرد و کرم بختِ خداداد به من
کان بتِ سنگدل از بهر خدا باز آمد
چشمِ من در پیِ آن قافله بس آب کشید
تا به گوش ِ دلم آوازِ درا باز آمد
گرچه حافظ درِ رنجش زد و پیمان بشکست
لطفِ او بین که به صلح از درِ ما باز آمد
حافظ، شمسالدین محمد
حافظ، به سعی سایه
صفحهی 168
|
نكند غیرت و مردانگی از ما ببرند |
|